شکر گذار خدا باشیم/داستان کوتاه
- اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۱
- داستان, داستان پند آموز
شکر گذار خدا باشیم/داستان کوتاه
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود …
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود …
داستان کوتاه/هیچ مگو
لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزهات را بگشا و طعام خور … ادامه مطلب را بخوانید »
حکایت کرده اند که مردى در بازار دمشق ، گنجشکى رنگین و لطیف ، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى کنند. در بین راه ، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت : در من فایده اى ، براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى ، تو را سه نصیحت مى گویم که هر یک ، همچون گنجى است…
دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى گویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گویم . مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است ، به یک درهم مى ارزد . پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو. ادامه مطلب را بخوانید »
وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و ادامه مطلب را بخوانید »
روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم !
منبع : عصرایران
وقتی میخوایم از کسی تعریف کنیم بهش فحش میدیم مثلا:
عجب نقاشیه پفیوز
چه دست فرمونی داره تخمه سگ
…چقدر خوب میخونه بی پدر مادر
چه گیتاری میزنه ناکس
خدای کامپیوتره لامصب
عجب گلی زد حرومزاده
اما وقتی میخوایم فحش بدیم تعریف میکنیم …
برو شازده …
چی میگی مهندس …
بابا نابغه ….
آخه آدم حسابی …
خیلی دکتری …
خیلی باحالی …
سیامک دوست ما بود. از آن آدمهای همیشگی، از آنهایی که به بودنش عادت داری، به حضورش، به دست دادن و بغل کردن و روبوسی اش، به ساز زدنش، به رقصیدنش. از آنهایی که به همیشگی بودنش عادت کرده ای و همیشه در اولویت هایت او را می گذاری آخر، چون ممکن است فردایی باشد که دیگر فرصتی نباشد، اما سیامک همیشه بود، سیامک همیشگی بود.
سیامک شاخص بود. هم برای اینکه گوشهایش یک زائدهء عجیب داشت، و هم برای آنکه وقتی دوست و آشنایی را می دید آنقدر طرف را در بغلش فشار می داد و ماچ مالی می کرد که آن بنده خدا یا خنده اش می گرفت یا عصبانی می شد… و ما دوستش بودیم، و ما همیشه خنده مان می گرفت. سیامک، با آن گوشهای عجیبش، خنده های بلندش، ماچهای پر سر و صدایش، محبت بیش از اندازه و رفاقت لوطی وارش، همیشگی بود اما کمتر به حساب می آمد، کمتر دیده می شد. سیامک همیشه آنجا بود، اما وقتی نبود کسی سراغش را نمی گرفت، کسی به یادش نمی افتاد.
چند روزی مانده بود به عید ۱۳۷۹٫ پاساژ را متر می کردیم، در همان دورانی که تنها تفریحمان اندازه گرفتن روزانهء طول و عرض پاساژ بود که مبادا چند سانتی از روز قبل کمتر شده باشد. سر و کلهء سیامک از دور پیدا شد. ما حوصلهء روبوسی های طولانی و بغل کردن های سفت و سختش را نداشتیم. پریدیم پشت یکی از دیوارها: پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم. سیامک آمد، رد شد، ما را ندید، رفت.
فردای آن روز سیامک رفت سفر و ما او را ندیدیم. رفت با خانواده اش یزد یا شاید سمنان و ما با او نرفتیم. رفت تعطیلاتش را جایی به جز تهران بگذراند و ما با او نبودیم. دوازدهم فروردین شد. سیامک برای آنکه سیزده بدر را در شهر خودش باشد با خانواده اش برگشت تهران و ما منتظرش نبودیم. پدرش رانندگی می کرد، سیامک کنار دستش خوابیده بود، پلیس ماشینشان را نگه داشت، پدرش پشت یک تریلی ایستاد، باید مدارکش را به پلیس نشان می داد، راننده یک کامیون پشت فرمان خوابش برد، از پشت زد به ماشین آنها، ماشینشان بین کامیون و تریلی له شد، سیامک در خواب له شد، سیامک در خواب مُرد.
آن روز، آن روزی که هنوز چند روز به عید ۱۳۷۹ مانده بود، شد یکی از حسرتهای بزرگ زندگی ام. من ماندم و حسرت آن بغل محکم و روبوسی پر سر و صدا. دیر فهمیدم که هیچکس نمی تواند همیشگی باشد. به حضور هیچکس نمی توان عادت کرد. هیچ کس را نباید همیشه ته لیست گذاشت. آن روز برای چند لحظه پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم و نمی دانستیم که ممکن است چند روز بعد سیامک برای همیشه پنهان شود، قایم شود، گم شود، نامرئی شود، نیست شود.
یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی در خیابانی هستید و از جلوی یک ایستگاه اتوبوس عبور میکنید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است و کسیکه که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید :
بچه ای که اخلاقی خوبی نداشت. .پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت که هر بار عصبانی می شود باید به دیوار میخ بکوبد.
روز اول پسر بچه۴۰ میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد همانطور که یاد می گرفت عصبا نیتش را کنترل کند
تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمترمی شد.او فهمید که مهارکردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است………….
او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که ازاین به بعد هر روز وقتی توانست عصبا نیتش را کنترل کند یکی از میخهارا از دیوار بیرون آورد.
روز ها گذشت و پسر بچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است پدر بچه را گرفت وبه کنار دیوار برد و گفت:”پسرم! تو کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
دیوار هرگز مثل گذ شته نمیشود.وقتی تو در هنگام عصبا نیت حرفهای بدی میزنی آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند. تو میتوانی چاقویی در دل انسان فرو کنی وآن را بیرو ن آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده هی ندارد آن زخم سرجایش است. زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو درد ناک است.”
مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد وبه زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بودکه یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود. از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست .با نزدیک شدن یه روز فارغ التحصیلی مرد جوان دائما به دنبال علایمی حاکی از خرید ماشین بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصیلی پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت که چقدر از داشتن چنین فرزندی به خود می بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو والبته با نوعی احساس نا امیدی هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد . با دیدن هدیه مرد جوان از کوره در رفت صدایش را بلند کرد وبا عصبانیت گفت : با این همه پولی که داری فقط یک انجیل به من می دهی ؟ ومانند گردبادی خشمگین خانه را ترک گفت وانجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت . سالهای بسیاری گذشت ومردجوان موفقیت های بسیاری در راه تجارت کسب کرد . در همین سالها تلگرامی با این مضنون دریافت کرد که پدرش درگذشته وهمه دارایی خود را به او واگذار کرده است واو باید هرچه زودتر به خانه پدری رفته وبه امور رسیدگی کند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصیلی ندیده بود . وقتی به خانه پدری رسید ناگهان غم وپشیمانی بردلش نشست . به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت ودر میان آنها انجیلی را که هنوز به همان نویی همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود پیدا کرد در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود کتاب مقدس را باز کرد وبه ورق زدن پرداخت در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود واین نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود همچنین روی ان تاریخ روز فارغ التحصیلی او واین لغات درج شده بود به طور کامل پرداخت گردید .