مطالب مربوط به موضوع : داستان کوتاه

داستان جدید اردیبهشت ۹۱

داستان جدید اردیبهشت ۹۱

 

 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند …

جهت خواندن به مشاهده ادامه مطلب مراجعه کنید … ادامه مطلب را بخوانید »


برچسب ها : , , , , , , , ,

گاف بزرگ فیزیکدانان معاصر و خنده های انیشتین!!

گاف بزرگ فیزیکدانان معاصر و خنده های انیشتین!!

 

احتمالا همه آنهایی که با فیزیک سر و کار دارند، درباره خنده های جالب انیشتین چیزهایی شنیده باشند، اما این یکی از جذاب ترین آنها می تواند باشد: ذرات سریعتر از نور و تئوری که بر پایه آنها در حال شکل گیری بود، کاملا در هم شکست. زیرا به نظر می رسد که این موضوع از پایه و اساس یک اشتباه در نتایج آزمایش بوده که به دلیل شل بودن یک کابل ایجاد شده است!

  ادامه مطلب را بخوانید »


برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مرد ماهیگیر/داستان کوتاه

مرد ماهیگیر/داستان کوتاه

 

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود…

ادامه مطلب را بخوانید »


برچسب ها : , , , , , , , , , , ,

متن کامل وصیت نامه بسیار خنده دار غضنفر

مرد و گنجشک/داستان کوتاه

مرد و گنجشک/داستان کوتاه

 

 

حکایت کرده اند که مردى در بازار دمشق ، گنجشکى رنگین و لطیف ، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى کنند. در بین راه ، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت : در من فایده اى ، براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى ، تو را سه نصیحت مى گویم که هر یک ، همچون گنجى است…

 

دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى گویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گویم . مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است ، به یک درهم مى ارزد . پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو. ادامه مطلب را بخوانید »


برچسب ها : , , , , , , , , , , , ,

دلقک

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم !

منبع : عصرایران


برچسب ها :

داستان کوتاه”دزد کیست؟”

این داستان را جک لویس نوشته و م. کاشیگر ترجمه کرده است.داستانی که می‌خوانید، داستان زیبایی است. اگر حال خواندن مطالب بلند را ندارید، بوک‌مارک کنید و بعدا در فرصت مناسب بخوانید.

جک لویس کیست؟ این پرسش را چه‌بسا به‌جز خود جک لویس یا فردی که در سالهای ۱۹۵۰ به این اسم داستان می‌نوشت و پاره‌ای از آشنایان خصوصی و گمنام او نتوانند پاسخ دهند. بنابراین از جک لویس نه عکسی چاپ می‌کنیم و نه شرحِ حالی، فقط اینقدر می‌گوییم که او یکی از خوانندگان پروپاقرص داستانهای علمی تخیلی بود و داستان «دزد کیست؟» را نیز در اوایل دهه ۵۰ در ستون نامه‌ها و نظرها و داستانهای خوانندگان مجله پر آوازه استارتلینگ به چاپ رساند. این داستان کوتاه را که هم از جنبه ساختمانی بدیع است و هم از جنبه محتوایی شیوا، ژاک سادول «یکی از زیباترین داستانهای باطل‌نما» توصیف کرده‌است. داستان به شکل ۱۲ نامه است.

ادامه مطلب را بخوانید »


برچسب ها : , , , , , , ,

مغروق؛ داستانی از چخوف

در خیابان ساحلی یک رودخانه ی بزرگ کشتی رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هایی که معمولاً در نیمروز گرم تابستانی برپا میشود. گرماگرم بارگیری و تخلیه ی کرجیها و بلمهاست. فش فش کشتیهای بخار و ناله و غژغژ جرثقیلها و انواع فحش و ناسزا به گوش میرسد.
ادامه مطلب را بخوانید »


برچسب ها : , , , , , , , ,

داستان هایی برای خواندن”۱۰″

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


برچسب ها : , , , , , , ,

داستان هایی برای خواندن “۹″

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ ۴۰۰۰ دلار.»  مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»


برچسب ها : , , , , , , ,